خلوتگاه من
ازآغاز نتوانستم تا پایان می نویسم
اونروز کلاس تشکیل نمی شد اما من و لیلا و حاجیه موندیم توی کلاس مرضیه-دوست صمیمی من_هم به جمع ما اضافه شد ورفت روی صندلی استاد نشست داشتیم در مورد مارها بحث می کردیم بحثمون خیلی داغ و خیلی جالب شده بود که مرضیه عصبانی شد و گفت بچه ها میزمو تکون ندید دیگه من گفتم مرضیه ما که هممون روبروت نشستیم آخه کی هست میزتو تکون بده؟؟؟مرضیه هم یه نگاهی کردو گفت شاید پای خودم بوده خورده به میزدوباره بحث ادامه پیدا کرد ولیلا داشت راج به ویژگی مارها حرف میزد که پنجره ها شروع کردن به لرزیدن مرضیه گفت چرا پنجره ها تکون می خوره حاجیه گفت فکر کنم باد میاد گفتم نه احتمالاً اطراف دانشگاه دارن ساختمون سازی می کنن ورفتیم پنجره رو بستیم ودوباره لیلا ادامه داد به داستان تعریف کردن همینجوری که داشتیم حرف می زدیم یکدفعه یه دختری با عجله درو باز کرد و اومد تو و افتاد روی صندلی رنگش مثل گچ سفید شده بود و دست و پاهاش می لرزید انقدر شوکه شده بود که اصلاً نمی تونست حرف بزنه یه لیوان اب دادیم بهش گفتیم چی شده؟گفت زلزله و دیگه حرفی نزد ما هم همینطور بهش نگاه می کردیم انگار تا بحال آدم ندیده بودیم همچین وارسیش می کردیم تا اینکه حالش یه کمی بهتر شد و پا شد رفت ما هم همینطوری نگاش می کردیم که مرضیه اومد دستمو گرفت و گفت غزال بیا بریم ببینیم چی شده هیچ آدمیزادی دیده نمی شد رفتیم طبقه بالا دیدیم وووووووووووو زلزله به حدی شدید بود که همه از کلاسااومده بودن بیرون و تند تند داشتن با هم حرف می زدن و منو مرضیه یه نگاهی به اونا می انداختیم یه نگاهی به خودمون وبعد یه دل سیر خندیدیم. صدای قلبی را که شکست نشنیدی؟؟؟ امشب بهترین خبر زندگیم رو تا الان که زندگی کردم شنیدم نمی دونم اشکای روی گونم اشک شوقه یا اشکای دلتنگی اما... دیگه نگران تو نیستم نگران دلم هم نیستم خدایا هیچوقت تنهام نذار هیچوقت تنهاش نذار.ممنون و در ویرانه های این احساس سرد من به شوم ترین لحظه های خود می اندیشم و چه بی رحمانه گریستم گریستم نه از ویران شدن این احساس گریستم که چرا در زیر این آوارها قلب گمشده ام راهیچگاه نیافتم... چشماتو می بندی و دیگه هیچی نمی فهمی فقط و فقط نور...و خودت میشی جزیی از نور هیچ حسی نداری فقط از موندن توی اون لحظه احساس خوشایندی داری احساسی که حتی حسش نمی کنی توی خلأ موج می زنی یکدفعه انگار میون اون همه نور دریچه ای باز میشه سقوط می کنی چشماتو که باز می کنی یه حس مبهم تموم ذهنتو پر می کنه و یه سوال اینجا کجاست؟؟؟ دلم می خواد برگردم ...خیلی زود قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود... و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتطار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... <<سینا بهمنش>> +از دوست عزیزی هم که این عکس رو برام فرستادن خیلی ممنونم. در می گشا ید و باز می گردد تا با لبخندی بگوید ببخشید کلماتم اشتباهاً اینجا جا مانده و... می رود تا بفهمم آن لبخند وآن دوستت دارم برای من نبود <<سینا بهمنش>> امروز داشتم کتابمو ورق می زدم که یه نوشته توجهمو به خودم جلب کرد یادم افتاد که این مطلبو چند سال پیش خودم نوشته بودم یه کمی بچه گانست اما خوشم اومد واسه همین هم اینجا می نویسمش. کسی از دور می اومد پسرک کنجکاو شده بود با خودش می گفت اون مرده رو نگاه کن سوار دوچرخه شده منم از اونا می خوام امروز به بابا می گم یه دونه واسم بخره تازه از دوچرخه هم راحت تره و دیگه خسته نمیشم.انقدر کیف داره.مرد لبخندی روی لباش بود و آروم آروم می اومد نگاهش توی گذشته ها جا مونده بود انگار فرشته های اسمون رو تماشا می کرد چهر ه اش به انسان ارامش می داد که تا عمرداری از وجودت بیرون نمیرفت پسرک مجذوب مرد شده بود از جاش تکون نمی خورد تا اینکه صدایی اون رو به خودش آورد پسرم می ری کنار من رد شم پسرک هنوز داشت چرخ رو وارسی می کرد براش خیلی جالب بود حتی جالبتر از ترنهای هموایی که توی شهر بازی دیده بود چشماش که به پاهای مرد افتاد پرسید:پاهات کجاست؟مرد لبخندی زد و گفت تو راه که داشتم می اومدم از من خسته شد و جلو زد گفت که من میرم تو بعداً بیا مگه پاها هم با ادم حرف می زنن؟ بله پسرم فقط کافیه یه کم گوشاتو تیز کنی یعنی اگه منم گوشامو تیز کنم می تونم با پاهام حرف بزنم؟ چرا که نه پسرم پسرک سکوت کردو فقط به مرد خیره شد که مرد گفت پسرم حالا نمی خوای بری کنار من رد شم پسرک بدون اینکه حرف بزنه کنار رفت و با خود گفت اگه پاهاشو نگه می داشت حتماً چرخشو می داد به من. چه بد شد. پشت پا خوردم زهرکس که گفت یارمن است دیدم شب و روز در پی آزار من است هر که دستی از محبت حلقه کرد بر گردنم دیدم این دست محبت حلقه دار من است!!!
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

